نوشته های وبسایت گردان بلال

 

گردان عمار عملیات خیبر مرحله دوم

فرمانده  گردان عمار :  صلواتی

فرمانده گروهان  المهدی :  کاظم صادقی و معاون حبیب غیبی

فرمانده گروهان  ذوالفقار :  غلامرضا حداد دزفولی

فرمانده گروهان ابوالفضل  :  احمد آل کجباف

راوی : علیرضا

دماری که فرمانده از روزگاریمان در می آورد

بسمت خط طلائیه حرکت کردیم ولی اینبار گردان عمار خط شکن نبود ، گردان های دیگر خط شکن بودند و ما بایستی مراحل دیگر عملیات را ادامه می دادیم . به خط دوم که رسیدیم شام دادند . کنسرو ماهی و نان بود . من که سری قبل از شام صرف نظر کرده بودم. و اینکه کنسرو ماهی بسیار کم توزیع می شد اینبار اراده کرده بودم که شام را بخورم. تازه درب کنسرو ماهی را باز کرده بودم که ستون حرکت کرد من هم که کمک تیربار بودم و دو نوار و نیم تیر تیربار حدود ۲۵۰۰ گلوله همراه داشتم و با وجود کنسرو ماهی که باز بود و روغن او روی دستم می ریخت و ستونی که  حرکت می کرد بسیار برایم مشکل شده بود . و گاهی با نفر جلویی ده متری فاصله می گرفتم که برای اولین بار حمید محمود نژاد که تازه معاون دوم گروهان ما شده بود را دیدیم . ایشان فکر می کرد که من کمی شل راه می روم ولی مشکل کنسرو ماهی و کوله  سنگین را نمی دانست . کوله نوار تیربار آنقدر سنگین بود که کمنر کسی قدرت بلند کردن آن را داشت . من هم  به خیال اینکه کمی  آنطرف تر برای شام توقف می کنیم کوله را در دستم گرفته بودم . دو جنگنده عراقی سفید رنگ  از بالای سرمان عبور کردند خیلی به ما نزدیک بودند طوری که ۱۰ تا ۱۵ متر بیشتر ارتفاع نداشتند . به سمت خط که ستون پیچید ، کنسر ماهی را پرت کردم .  و کوله  را روی دوشم  انداختم .دیگر از ستون عقب نمی افتادم . رفتیم تا به سنگرهایی رسیدیم . شب تا صبح داخل سنگرها خوابیدیم و صبح به عقب آمدیم . گردان های خط شکن موفق نبودند . ما هم بسمت خط حرکت نکردیم .

بعد از بازگشت از مرحله دوم دوباره اردوگاه طلائیه را ترک کردیم و بسمت اردوگاه قبلی در منطقه حسینیه رفتیم . البته بودن در این اردوگاه ها باعث شده بود کمی با واحد بهداری و مسئولین آن آشنا شویم .

فرمانده دمار از روزگارمان در می آورد

وقتی دوباره اردو زدیم ، فرمانده هان گردان به فکر تشکیل  یک گروهان وی‍ژه افتادند  . لذا گروهان ذوالفقار را به فرماندهی  غلامرضا حداد دزفولی را بعنوان گروهان ویژه انتخاب کردند . قرار بود از میان سه گروهان ، نیروهای زبده و دارای آمادگی جسمانی انتخاب شوند. به هر حال من هم انتخاب شدم . گروهان ذوالفقار ، گروهان ویژه گروهان  ما شده بود. هر روز یک ساعت قبل از اذان صبح از خواب بیدار می شدیم نماز می خواندیم و دوی صبح گاهی آغاز می شود . فرمانده غلامرضا حداد دزفولی با آن لهجه خاصی که فرمان « گروهان بدو  رو  » را می داد . درست دو ساعت بعد فرمان گروهان قدم رو را صادر می کرد.( یک دشت پهناور وسیع جلوی ما بود هر چه می رفتیم تمامی نداشت . هم اینک آنجا به نیزار های نیشکرشده است )  تازه این اول کار بود . بعد از آن یک نرمش سنگین و سپس صبحانه خورده نخورده به خط بودیم و رزم و صحرا نوردی با تجهیزات . ظهر ها بلا استثناء در حال سینه خیز و تاکتیک و غیره ، رزم و فعالیت بود و زمان هایی کوتاهی  برای استراحت و نماز ظهر بود. حمید رضا محمود نژاد معاون دوم گروهان  آدم خوش فکری بود و روش های تاکتیکی مختلف را روی تصرف مواضع دشمن تمرین می داد . ولی مشکل اصلی ما موانع و میدان مین وسیع دشمن بود که با امکانات آن زمان قابل حل نبود .

معاون حمید  محمود نژاد از دانشجوهای ممتاز رشته الهایات بود و آشنایی ما مربوط به عقب افتادم از آن ستون بود که یادش نرفته بود و سابقه بدی برای من شده بود . ولی خیلی زود فهمید که پسر زرنگی هستم و لذا همیشه برای اجرای تاکتیک های تصرفی مواضع مختلف فرضی عراقی ها  اولین انتخاب من بودم.

هر روز غروب که می شد یک بدو رو با تجهیزات یک ساعتی داشتیم یعنی روزی دو مرحله دویدن داشتیم . دیگر مثل یک ماشین شده بودیم وقتی فرمانده حداد دزفولی فرمان  بدو  رو می داد حتی اگر ده  ساعت می دویدیم از دویدن خسته نمی شدیم فقط حوصله مان سر می رفت . بزودی صف اول گروهان  که همگی قد بلند بودند  با هم متحد شده بودند  . بعد از یک ساعت و نیم دویدن با هم قرار می گذاشتیم تا فرمانده حداد دزفولی را کمی اذیت کنیم . لذا  با هم سر قدم را بلند بر می داشتیم . نصف گروهان که خسته شده بود جای می ماند . فرمانده حداد فرمان " جلویی سر قدم کوتاه تر " می داد ولی ما همچنان سر قدم را بلندتر بر می داشتیم . فرمانده حداد آن قدر پر انرژی بود که یکی ، یکی دست بچه ها را می گرفت و به گروهان می رساند و دوباره دنبال نفر بعدی می رفت و گاهی هم اول صف جلوی ما می ایستاد تا ما مجبور بشویم سر قدم را کوتاه برداریم . خلاصه نیم ساعت این ماجرا ادامه داشت تا دستور  "گروهان قدم رو "صادر می شد .

فرمانده حداد بسیار جدی بود . گاهی وقت ها  به خط بودیم یکی یکی محکمی تجهیزات هر نفر را چک می کرد . وقتی در مقابل من می ایستاد تا زیر بغل من بیشتر قد نداشت . ولی مانند فامیلش « حداد » فولادی و محکم بود .

در دویدن و بدن سازی فرمانده  گروهان ما یک اعجوبه شده بود . برخی از شب ها که برای دعا به چادر حسینیه می رفتیم کمی پس از شروع دعا سرم را در بین پاهایم می گذاشتم و از شدت خستگی گاهی خوابم می برد . وقتی بلند می شدیم که دعا دیگر تمام شده بود .

رضا سنگری هم در گردان حضور داشت و گاهی سخنرانی هایش معنویت بچه ها را بالا می برد .

یادم هست نوروز ۶۳ موقع تحویل سال در حال سینه خیز رفتن با ماسک ضد شیمیایی بودیم . من مرتبا ساعت خود را نگاه می کردم تا لحظه تحویل سال  با رزم و سینه خیز آن هم با ماسک سپری شد .

 عملیات خیبر اولین عملیاتی بود که هم عراق از سلاح شیمیایی استفاده کرد و هم به ما ماسک شیمیایی دادند . بعدا مشخص شد که ماسک های شیمیایی عمیلیات خیبر آزمایشی بودند و برای شیمیایی مناسب نبودند . در عملیات های بعدی ماسک آلمانی جایگزین شد .

دویدن با ماسک و رزم یکی از برنامه های روزانه ما بود که بعلت اینکه ماسک سوپاپ داشت فعالیت و دویدن با آن بسیار مشکل بود و ما نفس کم می آوردیم و عرق کردن با ماسک هم در تنفس مشکل ایجاد می کرد . در ضمن شن و ماسه  هم زیر ماسک  می رفت که آزار دهنده بود .

بهار ۶۳ شد . روزهای بارانی آغاز شد . ما هم چادرمان را جابجا کردیم ودر یک منطقه خوب چادر زدیم . دور آنرا تا یک متر بلند کردیم و دو الوار یکی روی درب جلو گذاشتیم و یکی روی درب عقب . یک کانال با فاصله یک متری دور آن کندیم و مرتب دور چادر را با خاک و گل محکم می کردیم . باران ها هر روز بیشتر می شدند و منطقه مثل یک دریاچه شد . اکثر چادر ها زیر آب رفت ولی چادر ما محکم بود .

دیگر با وجود دریاچه از دویدن و رزم و … خبری نبود .

چادر ما طوری بود که صبح که از خواب بیدار می شدیم روی الوار ورودی آن می نشستیم و وضو می گرفتم و یک نماز می خواندیم و بعد خواب می رفتیم . بعد از آن روزهای پر فشار تمرین های گروهان ویژه این استراحت بهاره واقعا می چسبید . یکی ، دو هفته دریاچه دوام داشت . باز دویدن ها و رزم ها آغاز شد .

ولی تقریباً سه ماه از اعزام گذشته بود و بچه ها خسته بودند . برخی ها احساس کردند که عملیاتی در پیش نیست و ممکن است پدافندی باشد . دوست داشتند که به منزل برگردند. یک شب فرمانده حداد گروهان را جمع کرد و صحبت کرد که هر کس که بخواهد برود ، می تواند برود . ما ممکن است عملیات داشته باشیم و یا اینکه به جبهه پدافندی برویم و …

هیچ کس جوابی نداد . فردای آن روز معاون محمود نژاد یادی از واقعه کربلا و خاموش کردن چراغ ها و جملات امام حسین ( ع ) کرد و گفت که انتظار ما این بود که یک نفر مثل حبیب  بن مظاهر…  بلند می شد و می گفت که ما تا آخر هستیم و ….

بهر حال مدتی دیگر با آن تمرین های سنگین گذشت ولی به منطقه اعزام نشدیم.

یک روز داشتیم از منطقه مسلح بسمت پادگان بر می گشتیم . دژبان جاده گروهان را نگه داشت و کلی ما  و فرمانده حداد را اذیت کرد .

در عملیات بدر در شبی که گردان عمار در عمق عمل کرد یک جیپ عراقی مورد اصابت بچه ها قرار گرفت ولی یکی دو نفر آنها زیر جیپ مخفی شده بودند وقتی دیدند که فرمانده حداد در حال هدایت گروهان است او را مورد اصابت قرار می دهند و فرمانده شهید می شود .

بچه ها هم جواب مخفی شدن جیپ را می دهند و آنها را به هلاکت می رسانند.

حمید  محمود نژاد هم در عملیات والفجر ۸ فرمانده گروهان غواص بود که موقع به خط زدن و باز کردن معبر شهید می شود .

 

داستان از این قرار بود که ایشان ابتدا به اشتباه در معبر گردان بلال قرار می گیرد . سپس می خواهد از کناره خط دشمن به سمت معبر گردان عمار حرکت کند که در این حرکت مورد اصابت قرار می گیرد و شهید می شود .

 

دو رکعت عشق                  

قبل از عملیات والفجر ۸ بود . یک روز فرمانده شهید عبد الحمید محمود نژاد فرمانده دلیر گوهان غواص بچه ها را جمع کرد و با حالت تواضع و فروتنی گفت: بچه ها ! می دانم بعضی از شما به علت بیماری و یا هر علت دیگر نمی توانید تمرینهای مشکل غواصی را که ساعتها باید در آب سرد فین بزنید و شنا کنید، تحمل کنید و برایتان بسیار مشکل است ، اما تکلیف است و همه ما مکلف به این کار هستیم. آنگاه پیراهن خاکی رنگ بسیجی اش را بالا زد و گفت: این جای عمل کلیه من است مدتی پیش یک کلیه ام را بیرون آوردندو پزشک معالج به من سفارش کرده است که با این یک کلیه که برای تو می ماند به هیچ وجه نباید حتی برای چند دقیقه در آب سرد بمانی، ولی چه کنم که این جنگ، آزمایش و تکلیف است. بچه ها که به آن همه ایثار و اخلاص او پی بردند یقین کردند که او عاقبت می روند. او چند روز بعد در عملیات والفجر ۸ رفت پیش آقا ابا عبدالله علیه السلام.

دو رکعت عشق       اطلاعات سه شنبه ۳/۶/۱۳۷۱

یکی از غواصان گردان عمار ازلشکر ۷ ولی عصر تعریف می کرد:

وقتی بچه های غواص می خواستند برای شروع عملیات والفجر ۸ ، تن به امواج اروند بسپارند ، فرمانده گروهان غواصی، شهید عبدالحمید محمود نژاد رو به من کرد و گفت: وقتی شهید شدم، جسم مرا بر سیمهای خاردار بگذارید و از آن پلی برای عبور بسازید. او چند دقیقه بعد در آن سوی اروند، لبخندزنان با پیکری خونین به شهیدان پیوست.

دو رکعت عشق       اطلاعات یکشنبه ۳۰/۱۱/۱۳۷۳

مسائل شرعی را به دقت رعایت می کرد و نسبت به اموال بیت المال حساس بود. در یکی از روزها که در اردوگاه گردان بودیم او برای انجام کاری مرخصی گرفت تا به دزفول برود، ظهر بود که دیدیم بر گشت، کوله پشتی اش را فراموش کرده بود ببرد، آن را برداشت و می خواست حرکت کند که بچه های گروهان به او گفتند: موقع نهار است، بمانید نهار بخورید آن وقت بروید. ولی نپذیرفت و اصرار بچه ها هم هیچ فایده ای نداشت، وقتی علت را پرسیدم گفت: من در حال مرخصی هستم و اجازه ندارم از غذای بیت المال بخورم، مگر در حالی که در خدمت سپاه اسلام باشم. بعد چفیه اش را دور گردنش پیچید و رفت.

او دانشجوی دانشگاه امام صادق علیه السلام ، فرمانده گروهان غواص گردان عمار از لشکر ۷ ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف شهید عبد الحمید محمود نژاد بود که در عملیات والفجر ۸ یا زهرا (سلام الله علیها) گویان به قافله شهیدان پیوست

 

روزی که هادی مبزبان گلوله مستقیم تانک بود

 راوی : دست نوشته ها

روزی که هادی ترکش خورد

 

 

 

 

 

قبلا بصورت پراکنده در مورد هادی نادی سراجی مطالبی نوشته بودم. در این پست هم یکی دو اتفاق را می نویسم.

۱- قبل از عملیات بدر، گردان بلال برای گذراندن دوره پارو زنی مدتی را پشت سد تنظیمی دزفول اردو زده بود. فراگیری فنون رزمی و بخصوص استفاده از سرنیزه یکی دیگر از این آموزشها بود که توسط اساتید این رشته انجام می شد. قصه این بود که یک نفر سرنیزه را می گرفت و به سمت استاد هجوم می برد و استاد آن را با بدل فن از دست مهاجم در می آورد. چند تن از بچه ها سرنیزه را گرفتند و استاد در یکی دو حرکت سرنیزه را از دست آنها خارج کرد. هادی نادی سراجی گفت من هم حاضرم امتحان کنم. هادی سرنیزه را گرفت و به سمت استاد حمله کرد. استاد فقط توانست مانع ضربه هادی شود اما هر چه تلاش کرد که این سرنیزه را از دست هادی خارج کند نتوانست و آخرش هم هادی خودش آن را پس داد. خود استاد هم خنده اش گرفته بود.

۲- روز پنجم عملیات بدر یعنی روز قبل از عقب نشینی نیروها در این عملیات، بخشی از نیروهای گردان را به سمت مواضع لشکر ۲۱ امام رضا و پنج نصر منتقل کردند. دشمن جاده خندق را گرفته بود و می زد و می آمد. بچه های این لشکرها حسابی به مشکل برخورده بودند .من توصیه می کنم فیلم " به کبودی یاس " را که به زندگی و شهادت شهید برونسی پرداخته ببینید. اتفاقات این فیلم روی جاده خندق بسیار نزدیک به واقعیت است. من در روز دوم عملیات بطور اتفاقی سر از این جاده در آوردم و دیدم که چه قیامتی است بقایای بچه های این دو لشکر امتداد دژ عراق را گرفته بودند و به سمت مواضع لشکر ولی عصر می رفتند و عراقیها هم پشت سر آنها می زدند و می آمدند و من در خلوت این جاده بین خودیها و عراقیها گرفتار شدم که شرحش را بعدها می نویسم . روی این جاده خاکریزی زده شد تا راه نفوذ و عبور عراقیها سد شود و بخشی از بچه های بلال در پشت این خاکریز کوتاه و کوچک سنگر گرفته بودند. تیربار کلاشینکفی بود که دست هادی بود و با آن شلیک می کرد. از طرف دیگر تیربار دوشکایی روی زمین افتاده بود که به کمک غلامرضا خداداد آن را سرپا کردیم و تا آمدیم استفاده کنیم باز هادی آمد و پشت آن قرار گرفت و شلیک کرد. من که دیدم تیربار کلاشینکف بی صاحب مانده رفتم از آن استفاده کنم که هادی داد زد دست به آن تیرباز نزن آن تیربار مال من است. من و غلامرضا خندیدیم. من گفتم هادی تو چند جا می توانی باشی و چند تا تیربار لازم داری یا کلاشینکف یا دوشکا. هادی هم سراغ تیربار کلاشینکف آمد و دوشکا را به ما سپرد و به مزاح هم گفت این تیربار ما شما باشد.

۳- نماز ظهر و عصر را که خواندیم و مشغول خوردن نهار شدیم یکی از بچه ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره ۶۰ عراق مجروح شد و من و بهزاد جولایی – که من هرگاه خود را در کنارش می دیدم قوت قلب می گرفتم – او را به پد بلال بردیم و برگشتیم. دقایقی را کنار بچه ها پشت دژ نشستم. خاکریزی که هادی و بچه ها پشتش بودند شمالی جنوبی بود اما دژ عراق شرقی غربی بود و فاصله من تا هادی و بجه ها صد متر می شد. زمانی که قصد رفتن پیش هادی را داشتم یک گلوله مستقیم تانک زیر پای هادی خورد و غبار همه جا را فرا گرفت. وقتی غبار نشست من و چند نفر دیگر از جمله بهزاد جولایی به سمت هادی دویدیم. غیر از هادی، غلامرضا زاده شیر و سید نبوی هم ترکش خورده بودند . وضع سید نبوی بد نبود اما هادی و غلامرضا بد جوری ترکش خورده بودند. صورت غلامرضا اصلا پیدا نبود. آنها را توی پتو انداختیم و سریع با قایق تا مقر بهداری لشکر روی پد گردان بلال آوردیم. در بین راه یکی از بچه ها از دهان غلامرضا ترکشی به اندازه یک بند انگشت خارج کرد. من هم سر هادی را در بغلم گرفته بودم و با چفیه ام خون صورتش را پاک می کردم. هادی هی داد می زد سوختم سوختم و پایش را از شدت درد بلند می کرد و به روی قایق می کوبید. تمام صورت هادی غرق خون شده بود.من سعی کردم هادی را آرام کنم و گاهی هم بر صورت خون گرفته اش بوسه ای می زدم.

۴- با تنی چند از بچه های گردان برای عیادتش به تهران رفتیم. خدا رحمت کند عباس رهنما را. یکی دو روز مهمان او در شهریار بودیم. به بیمارستان رفتیم. هادی خیلی لاغر شده بود. دقایقی با او گفتیم و خندیدیم. گفت وقتی با هواپیما ما را به تهران آوردند در داخل هواپیما مرا روی تسمه ها یا تخت دوم که از کف هواپیما فاصله داشت گذاشتند. من به بهیار مراقب گفتم من نمی خواهم طبقه دوم باشم. بهیار گفت آرام باش. بار دوم هم گفتم که من نمی خواهم بالا باشم. باز جواب داد آرام باش. هادی گفت من دست بردار نبودم و خواسته ام را مرتب تکرار می کردم. گفت بهیار کمی صدایش را بلند کرد و گفت مگر نگفتم بخواب و آرام باش. هادی گفت به بهیار گفتم چرا صدایت را بلند می کنی بیایم از هواپیما پرتت کنم بیرون. بهیار گفت آخه تو که با این وضعیت که سرت باندپیچی است و چشمانت نمی بیند و دستت هم که وضعش معلوم است چطور می خواهی مرا از هواپیما به بیرون پرت کنی. هادی گفت دیدم راست می گوید دیگر چیزی نگفتم…

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:43  توسط علیرضا  |  نظر بدهید

 

شهدا شرمنده ایم
سلام به سایت شهدا شرمنده ایم خوش آمدید. با نظرات خود بنده حقیر را راهنمایی فرمایید.
دسته‌ها
برگه‌ها